تبليغاتX
babaksh
 
babaksh
 
 
 

همهء شب های عمرم، به نگرانی سر نخوردن بلورهای اشک، از روی قلهء چشمانت به دامنهء گونه هایت

به بیداری با نور شمع گذشته است، همهء روزهای عمرم، به گام زدن در زیر شلاق شررهای قطرات روشن باران ها گذاشته است، همهء غروب های عمرم، در حال جلو کشیدن صندلی ام روی اخترکم، برای دیدن دوباره و دوبارهء غروب گذشته است، این همه حیرانی از چیست؟!

در زیر نور مهتاب آسمان کنار دریا، صدای موسیقی می آید، فرشته ها آرشه بر ویولن می کشند، حوریان

دست بر چنگ می برند، پریان با سر برآوردن از آب، آوازی از خدا را می خوانند، در این کارنیوال با من

برقص، دست در دستم بگذار، بگذار رد پایمان روی شنها چاله حفر کند، بگذار گونه هایت گرمی نفس هایم

را حس کند، بگذار قول های رد و بدل شده به حقیقت تبدیل شود، بگذار این همه سردی فاصله با رقصمان

به گرمای خورشید شود، بگذار حسادت همهء پریان آب های همه جهان ها بر رقصمان احساس شود، با من

تا تولد دوبارهء گل ها، تا مرگ میلیون بارهء پروانه ها، تا افتادن درختان سکویا، تا خشکی همه دریا ها، تا

شنیدن صدای فریاد حسادت خدا، پایان عمر موریانه ها، تا پایان عمر این دنیا، برقص، برقص که این رقص

که این آخرین فرصت حیات شعلهء بلند و ضعیف عشقمان است، برقص، که این آخرین دیدار بدن هایمان در زیر نور نقره ای ماه است، برقص که صبح، در راه است!

ای کاش حیاط خانه هایمان، به زیبایی حیات بود، ای کاش در همه خانهء دل ها حیاط ها، پر گل و رنگارنگ

درست مثل بهشت خیالی خدا بود، ای کاش جای همه شقایق های جهان حیاط خانهء ما بود، ای کاش به جای

میز حیاط خانه مان، یک، فقط یک درخت افرا بود، ای کاش مادرم به جای تخت بیمارستان، زیر گل های

ماگنولیای حیاط ما بود، ای کاش پدرم سودوکویش را زیر شاخه های افرا حل می کرد، ای کاش فرزندم

روزی بگوید، این حیاط روزی حاصل لمس خدا بود، ای کاش بجای صدای مرگ ترمز ماشین ها، صدای

وزوز زنبورها روی گل ها بودف در حیاط مان، هان! ای کاش خانهء ما با حیاط بود!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:29  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

آن بوي عطر رطوبت كه مي چپاني در مشامم از موج خويش، اين رفت و آمد تا بي نهايت موج هايت

تا لب ساحل خويش، همان سخاوتت كه مي سپاري براي شناي عاشقان تمام بدن خويش، همين گريه ها

و خنده ها كه مي گذاري تمام شود روي شنهاي ساحل خويش، تفاوت مي دهد من و تو دريا را، كه اين

همه باعث غرور توست به خويش!

 

همه آب آبي دريا كه تا افق هست، به رنگ چشمان سياه توست، همه نور به سرخ مانند خورشيد كه روي آب درياست، به رنگ موهاي سياه توست، همه بال زدن پرنده هاي سفيد روي آب، مثل قدم زدن با

كفش هاي سياه توست، تك قايقي كه در دريا تنها رو به نا كجاست، آن مداليون سياه من در گردن توست!

 

به زيبايي 5 درخت در كنار هم ميان زميني باير، مغز آواي در حال خروج از دهان توست، به زيبايي 3 كوه

در هم فرو رفتهء پوشيده شده با درخت، موهاي ريخته شده از سر در هواي توست، به زيبايي لذت قدم زدن

بر لب سحل همه درياهاي جهان، برداشتن فقط يگ گام در خيابان با توست، به طويلي عمر همه كوه هاي جهان آرزوي طول عمر از من براي توست!

 

مي گذري از كنارم، نگاه نمي كني به من! خدايي آرام مي شوي در خيالم، محل سگ نمي گذاري به من

با سر براي خودكشي، به ساحل مي زنند موج هاي درياي دلم، تيغ مي كشي بر روي روح من، نگاه

نمي كني به من! زمان سنج ديوار اتاقم، مي كُشد همه ثانيه هاي كوتاه صدايت را، نمي خواهي صرف كني فعل ماندن را براي من، نگاه نمي كني به من! اينجا كسي جز معشوق، عاشق بر دار نمي كند، ببين من

بر دارم، بازهم نگاه نمي كني به من! قلبم گرفته از اين حجم سياهي آسماني كه بايد سفيد، تو كجايي كه نمي شنوي صداي رساي من، گوش دنيا كر شده از فغان بي صداي من، به چه مشغولي كه نگاه نمي كني به من!

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

كه مايهء حيات و حركت جان من است تمام ذرهء فوتوني، از نور نگاه تو، كه تك تك، قطره قطرهء اكسير

حيات من است، همه همهء سلول هاي بيمار بدن تو، اكسيژن اكسيژن هواي پاك است هر كام بيرون

داده شدهء سيگار از دهان تو، تنها قسمت باقي مانده در روح و جسم تو از من است، آن مداليون سياه

آويزان از گردن زيباي تو!

 

يا توان من كم است، يا پرندهء ايده آل تو بلند پرواز، كه نه مرا در كنارت داري و نه من تو را، يا اينها همه

خيالات تمام من است، يا دوباره حيران ماندن در دو راهي انتخاب، از تو،  كه اينگونه هراسناك نمي آيي و

ندارم در بر تو را، كه به زور زجر دل خويش فقط  براي هيچ، تلاش مي كني براي كم رنگ كردن نقش رنگ

خودت در زندگي من كه نمي داني و شايد مي داني كه تنها رنگ زندگي مني، كه رنگ پر رنگت در زندگي من

همه روح حيات و سبزي نگار قالي زندگي است اين رنگ سياه چشمان تو!

 

حتي اگر به دورترين آسمان ها پرواز كني، حتي اگر از بيرون به كائنات نگاه كني، حتي اگر خودت را از من

جدا كني، حتي اگر مرا تا مرگ به عنوان فقط يك دوست در كنارت مدارا كني، حتي اگر مرا به حال خود غرقه

در فكر با هيچ تا انتهاي دنيا رها كني، حتي اگر خودت را به شكل يك تافتهء بافته شده جدا نگاه كني، حتي اگر

به خاطر مغزت همهء مرا در ذهنت به باد، فنا كني، تو باش، در آسمان، در زمين، در دنياي بدون استاپ

بي انهتا، تو فقط باش، كه هر كجا باشي در دل مني كه قد همه دنيا بزرگ است و من تو را در آن، جاي ابدي

داده ام و توانمند خوردن همه زخم هاي عشقت بر تنبور خويش است دلم و تو تنها تا انتها مرا مي گذاري

كه نظاره كني فناييدنم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

همين حضورت كه هستي، همين نگاهت كه گرم است، همين دستانت كه گرم ترين كورهء دنياست

همين صدايت كه به صداي تماشاي بادها ست ، همه و همه عين زندگي زيباست!

بگذار در معبد چشمانت باشم، نه به عنوان راهب، نه به عنوان كاهن، بلكه به عنوان شمعي كوچك

كه فقط و فقط وظيفه اش بجا آوردن نذر ديگران است!

قدر دروغ هاي همه مردمكان  چشمان مردمان اين شهر، عاشقم، به اندازهء حسرت هاي دلهاي

پسركان گل فروش سر هر چهارراه عاشقم!!!

 

مي توان با همه مردم شهر هم آواز شد، مي توان براي قصه اي تازه، آغاز شد!

مي توان از همه هستي بريد، مي توان با چنگ به نيستي، بودا شد!

مي توان با صداي شيون مرگ مادر، بيدار شد، مي توان در كنار چهرهء معصوم معشوق، با جهان بي پروا شد!

مي توان دست از دروغ بريد، يك روز را شكست خورده، به منزلگاه شد!

مي توان به رقص از موسيقي كلام دهني درآمد، مي توان از خشكي به مانند آدم آهني آمد!

مي توان معكوس وار به همه زمان زندگي نگاه كرد، مي توان لحظه لحظه عمر را با عشق پيدا كرد!

مي توان از عشق پرتگاه مرگ ساخت، مي توان حتي در فراق باروي زندگي ساخت!

مي توان از سيلي سيلي زندگي در مسير عمر، لذت برد، مي توان يار را به طاقچهء مغز سپرد!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

خسته از ديدن ستارگان مغرور آسمان شب ها به تو فكر مي كنم، زخم خورده از تك تك اجزاي جهان به

تو فكر مي كنم، ملول و انديشناك از عاقبت رفتن و ماندن به تو فكر مي كنم، هر چه مي بينم هر چه

مي خوانم هر چه مي شنوم در نهايت به تو فكر مي كنم كه تو، تنها ثابت لا تغيير جهان فكر مني!

 

نشسته بر آسمان چون ستارگان، نشسته در دريا چون ماهيها، نشسته بر بيابان چون مغيلان، نشسته بر

فكر چون عشق، نشسته بر ذره ذرهء كائنات چون سماوات، دويده در صحرا چون آهوها، مي بينم تو را

خسته، ملول، زيبا، خود هبوط ، كه تو دست نيافتني ترين ذرهء بزرگ به نظر كوچك جهاني!

 

ورونيكاي كوچكي بدون زندگي دو گانه، اسكارلتي كه بر باد نرفته، سه رنگ پرچم فرانسه اي كه از حركت

باز نه ايستاده، مرد مرده اي كه نمرده،‌ ساعت بيست و پنجم زندگي هستي كه كشف نشده، گرفتاري كه با

لبخند ژكوند به بي گرفتاري پيوند خورده، زيبايي زندگي هستي كه تازه تازه آغاز گشته!

 

به شيريني قند به تلخي چاي، به بي طعمي كريستال به گس طعمي انار، به لبخند بعد از يك جوك به دود غليظ سيگار بعد از يك پك، به ايمپرس شدن از ديدن خدا به خوابيدن زن و شوهر در دو تخت جدا، به هيچ كدام

نمي ماني كه تو مهسايي در تصوير ماه!

 

به سرخي خاكستر آتش تمام وجودم مي سوزد، به سرماي سفيد برف وجودم مي سوزد، مي خواهم به خاك

آسمان گام بزنم، مي خواهم ماوراي همه امواج به دريا ديد بزنم، مي خواهم از سرماي بيابان پالتو به تن

كنم، مي خواهم مسيرم را تا جهنم پياده گز كنم، مي خواهم همهء ترس هايم را در جيبم بريزم و آنها را در

دستم فشار دهم، مي خواهم چهارچوب هاي ادب اطرافم را ويران كنم، مي خواهم تو را زيارت كنم!

 

 حس مي كنم وضعيت مغزيم اصلا جالب نيست بد فرمي ديگه مخم رد مي ده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

تپش تپش صداي قلب پرندگان آسمان را مي شنوم، پرندگاني كه خسته و ملول از تماشاي خدا باز مي گردند

پرندگاني كه به اميد ديدن حجمي سفيد بال گشودند، دل به آسمان زدند ولي به هيچ ديدن راضي شدند، پرندگاني

كه از افسردگي ديدن هيچ در فرود، قلب به تير انسان ها هديه مي كنند، قوهايي با بال ستبر و دل كوچك!

 

به آسمان دل بسپار، به آسمان گوش فرا ده،‌  خوشبختي به ياد آر، به ابرها، قلبت را نشان ده، كه هر چند كوچك و كم حجم، به اندازهء همه خداست اميد هاي تو!

 

 

سيگنال سيگنال تپه تپهء مغز خاكستري ام، ضربان ضربان قلب نگاهت را مي خواهد، ضربه ضربهء رگ دستمگرمي دستت را مي خواهد،‌ برون شو اي غم از سينه، كه جسمم سما مي خواهد!

 

 

چپ و راست كه مي كني بدنم، همين چپ و راست ها كه مي رود تنم، نه از لا يعقلي كه از بي هوشي ست

كه اين اغما همه با هوشي ست، كه من هر چه دويدم از بي هوشي بود براي لحظه اي با هوشي!

 

قطره قطره باران در دل ابر، ذره ذره عشق در دل من، وجب وجب حركت خون در شريان من، ذره ذره

عقب نشيني در زندگي من، همه همه حجم مرگ در سر من، ارزاني تو باد كه همه شوري همه حياتي در

رسد مردانگي من!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

سلام. تويه اين پست مي خوام يه نظر سنجي انجام بدم، پايين اين پيج يك سري كلمه نوشته شده و از شما

مي خوام كه اولين چيزي كه به ذهنتون مي رسه با ديدن اين كلمات كه ممكن اسم يك فيلم يا كتاب، يك تصوير

يك رنگ يا يك جمله يا شعر باشه رو بنويسين، كنار هر كلمه يك عدد وجود داره در جواب هر كدوم هم اون عدد

رو بنويسين و جوابتون، ممنونم

 

. عشق1

2. زندگي

3. تولد

4. موسيقي

5. مرگ

6. شراب

7. شمع

8. كتاب

9. خدا

10. فرشته

11. شيطان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:18  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

مي آيند كه باشند،‌كه مانا ترين ماندگار زمين بودي، كه من، لرزيدم و آن بيد نبودم!

 

مي خراماند كه دل ببرد به يغما كه نه ترك است كه غارتگري بس بوالعجب است!

 

شيون موهايت از زخمه هاي گدنك باد كه به شاخهء خم شده اي ز سرو در باد مي ماند، مرا به خدايگان

سوق باور مي دهد، كه نه آن شاخهء سرو، خدايي حقيقي ست چشمان سياهت!

 

مي چرخد و مي چرخاند و مي خواند مرا در خواب كه چه! كه به خرابات نشانم دهد، كه نه من خراب پير مغان و نه خمار سبوي اويم كه من تك تك بازدم هاي هواي آلودهء شهرم كه از شش هايت مي خروجد!

 

 

پياله پياله و نخ به نخ شراب و گرس نوش و دود مي كنم كه خماري چشمانت به نشئگي اي ضعيف بدل شود و اين بس خيالي بيهوده ست و تنها ديدار چشمانت مرا نشئه مي كند كه چشمانت مزارترين بنگ زمين است!

 

مي كشد و مي كشد بر خاك تن بي جان مرا پدر بر روي خاك به اسب تازه نعل كوفته كه اين هنر مردان خداست!

 

ناب ترين زيبايي دست، كم خوردهء دنياست دستانت كه هر چند گرمي چشيده اند كه كم بود براي سردترين كوه يخ دنيا گرمي كورهء قلبم كه در كنج لوكومتيو بدنم آرام آرام جلو مي رود!

 

بخر دنيا را برايم به باريكه نوري از دنياي خنده ات كه مالك دنيا شوم، خرج كن از خزانهء تنفس زمين، بريز

قدري خراج به روي لبانت، كمي به اين رعيت فقيرت از خراج پادشاهي ات لبخند عنايت كن!

 

بگذار به روند چرخش دوراني گذران عمر، احترام بگذاريم، ايمان بباريم،بيا دوباره همه چيز را به ابتدا بياريم بيا كودك شويم، بيا بي حيا بي محابا به آسمان شويم، بيا من و تو ما شويم!

 

 

زخمه بزن به ساز صدايت، روح بدم در آواز كلامت،هيجان هديه كن به عمر دوارت، كه از جبر روزگار،

از اقبال پر حال، من و تو در بند هستي صرف مي كنيم فعل استفراغ!

 

 

اشك هايت به روي گونه هايت به مانند ريزش آب از ((انجل)) به خاك آفريقاست، كه بي تلاش از براي جاذبه اي نامعلوم، از بالا به پايين مي ريزند،من نريختم، نه اينكه جاذبه نبود كه غرور بزرگترين جاذبهء كم شكن دنياست!

 

گفته ام، پرسيده ام، كه چرا در اين پوست پوسيده ام؟ از اويي كه از نداني و فقر كاندوم مرا به شكم مادرم

قطره قطره پرانده است، نمي گويد، نمي فهمد كه من چگونه تا به حال به سختي ايستاده ام!

 

لحظه لحظه مي گذرد معكوس وار عمر، بسان چراغ راهنماي در دور، گذشت، بگذر، كشيد، بكش و بر هر چه گويي بوي تازگي و پيشرفت مي دهد چشمك آري بزن كه اين رمز بي رقم احساس شعف است و اين خواهشي ست بس بلند!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

در آسمان مهتابي دلت كه چون برق آذرخشي در آسمان خدا روشن است من گام مي زنم، كه گام

نيست و اين همان تمناي وصال رويت در آستان عشق است

 

بر در كدام غزل مي توان نام تو را نوشت كه قصيده زاده شده اي و سپيد از دنيا مي روي و در اين ميان

من تنها فعلي بودم كه گذراست، كه نه فعل و نه غزل و نه سپيد شعري كه تو خود، برهمن بودايي

 

آن زمان كه مي شنيدم كه مولوي مي گفت كتف مجنبان! همان جا بودي كه بسان جنباندن كتف شادمان بودي

كه بودي و نبودي كه مي بايد مي بودي، كه در حشر نوا بودي و بر قشر پوستم دوا بودي

 

بر رد مغزم كه از بوي كاه سوخته بود، مي نشستي كه در ساحل مغز اين همان خود نمي توانم است و مرگ

سيگار از فيلتر سوختن است، هر كه در اين راه با من هم ره است در عشق فلاخن است

 

در سر بالايي زندگي كه گيرپاژ مي كند مغز، با دايرهء فرمان به سرازير مرو كه اين خود سقوط است،

نمي توانم نمي توانم گفتنم از ترس است، كه خودكشي آغاز هبوط است

 

 

مُثل بودن زندگي در ديد افلاطون از عشقش نشآت مي گرفت، كه مي به قدح مي ريخت و فتنه بر مي انگيخت و هر كه در مسيرش گام زد بعد ها به يادش هيات مي گرفت

 

 موج موج درياي بي ساحل موهايت كه خنده خندهء مردگان را نويد مي دهد! ماسك ماسك بالماسكهء عمر كه مي زنند همه خلق فقط براي دمي آرميدن بر آن ساحل است،هان! به هوش باش كه نفروشي جانم را به

جرعه اي شراب و لختي رقص، كه گر سما مي خواهي من خدايگان سمايم و گر بكارت مي خواهي من

آرتميسم كه گر تو عدالت مي خواهي من رادامونتي مي شوم نشسته زير پايت و گر تو خيانت مي خواهي

منم حواري گناه كار كه قبل از خروس خوان سه بار عشقت را منكر مي شوم، نفروش به جرعه اي شراب ساحل را

 

 ضربه ضربهء عقربهء بزرگ ساعت بر عدد عدد صفحهء گذران عمر، نويد گذران عمر مي دهد كه اين خطاست شجاع باش! بشكن اين خدايگان قانون گذار چارچوب عمر را كه گر بشكني به ديار عمر سنگ زدي

 

 تحرير بزن كلمه كلمهء چراغ راهنمايي را! كه زرد است، كه زرد است و حركت بين سبز و قرمز، مرگ است

 

به پدال  گاز عمر در زردي چراغش فشار مده كه خود هميشه در خود فشار است، بگذر از اين، هر چند كه

عمرمان به زوال است، بيآد آر هر آن چه كه در انتظار بود، بوسه، رهايي، سقوط، كه اينان سه رنگ چراغ

راهنمايي رهايي اند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 5:31  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

مي زني زخم بر ساحل با موج هاي خويش كه مانند كلمات دهان توست موج هاي ساحل، كه مي زني و

مي ماند تنها جاي شياري افقي از رد شلاق موج بر ساحل كه منم

صدف ها عجيبند، به گوش كه مي سپاريشان، مي خوانند به مانند ((خنياگر))ي غمگين كه آوازي ملال

انگيز از سر هوا، كه هوا است و پيچش آن در صدف و انعكاسش در گوش كه مي كندت مدهوش

عشق را از ماه و دريا بايد آموخت، كه هزاران سال است در حسرت يكديگر روز شب سر مي كنند، و

در تمام اين انتظار تنها شبها گاهي، اندكي، لختي به هم نزديك مي شوند و تا به هم مي خواهند برسند

پدر خورشيد مي آيد و مي گويد: رها كن! دست هاي پليد را، اي دختر ماه

آتش كنارم، جرق جرق، جرقه مي زند، شعشعه شعشعه نور مي پراكند كه پراكندنش به مانند بسته بسته

فوتون نور نگاه توست

دهانم مي سوزد در كنار آتش، زير باران كنار دريايي كه نشسته ام، از چاي نيست كه آن فقط بهانهء سيگار

است و از كلمات داغي ست كه نگفته ام

صداي دف و تنبور مي آيد! از كجاست اين؟ چراست اين؟ با چه نواست اين؟ كيست اين؟ كيست كه اينگونه

مي زند از درد بر دف و زخمه مي زند بر تنبور كه اين زخمه ها نواي تن موج استبر ساحل گويي بي پايان

زمين

چه كريم است شن ساحل! گر صفتي ست خدايي كرامت، خدايي ست اين شن ساحل كه جمله جاني ست لايق

جانان كه شايد خود جانان، همه وجودش را زخم زده اند آدم ها با ني لبك ها، اما همچنان شن ساحل عريان

مي كند بدنش را براي زخم خوردن از عاشقان

آرام و شناور و كمي مست روي آب مي نشينند، گويي از تماشاي بادها مي آيند پرنده ها كه فقط عجيبند و

عجب اين است كه اگر مست تماشاي بادها بودند چرا دختركان ماهي را مي خورند و اين آيا نام آن ها را

پرندگان وحشي كرده؟ اگر چنين است، مايي كه به سمتشان تير مي اندازيم چه ايم

كف، پر از كف مي شود لبهء ساحل دريا از بوسهء موج! كه اين بوسه صدايي دارد مانند عروج، فروشششش

 

 

روز يكشنبه حوالي ساعت  3 صبح براي ماهي گيري به دريا به اصرار دوستان رفتم، در تمام 13 يا 14 ساعت

فقط دو ساعت بيدار بودم و اين نوشتهء بالا دست به قلم شدن نصفه ساعتي من از درياست

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:26  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا