|
babaksh
|
||
آتش حادثه
یکی از دوستام از شاگرد های استاد احمد شاملو بود بعد از مدت ها همدیگه رو دیدیم ، اون الآن یکی از
بزرگان شعر شده داره راهش و ادامه میده . وقتی دید که من رو به سوی عرفان اسلامی اصیل آوردم
شروع کرد با من صحبت کردن و من بهش گفتم که زیاد از آخوند هایی که لباس رسول خدا رو خراب
کردن خوشم نمیاد و میخوام سیر و سلوک واقعی اسلامی رو طی کنم ، وقتی زمان خداحافظی رسید این
شعر رو برای من از خودش نوشت:
آتش حادثه در جلفای زمان
قرین فاجعه ای در گردابی نهان
سزای قافله ای که چاووشی میکردند یک زمان
غروب خانهء تاریکشان میبرید زمان در زبان
(من این تیکشو به کسی نمیتونم بگم آخه یه رازه بین من و خدا)
چه شنیده ای که هر صبح دم آجر چین سجاده ای؟
چه شنیده ای که ساغر هر پیمانه ای؟
به کفر جان کندن و قرب ماندن چه سود؟
تو سوار بک ابر پاره ای در مجرای هر لباده ای
کنار سسفرهء ما نان است و شراب است و وفا
کنار سفرهء تو آب است و خدا و هوا
بابک بیا نظر کنیم به جرم زاده شدن در حریم خویش
نظر چو خاصه کنیم نبینیم از هیچ و هیچ
ایمان از شعرت ممنون اما اگه چیزی که من شنیدم یا دبدم رو تو هم میدیدی تو هم آجر چین سجاده می شدی!!!
|
|