|
babaksh
|
||
آبان ماه بود. نيمه شبي كه قرار بود باران شهاب سنگ بيايد،ساعت 12 شب آغاز مي شد.
آسمان هم مانند دل من ابري بود،مي دانستم ستاره ها را دوست داري،به خاطرت به خاطر
علاقه ات گفتم: ستاره ها كه ديده نمي شوند،قدم مي زنم.
برگ هاي زرد روي زمين را زير پا له مي كردم و مي رفتم،دوستي در كنارم از شاملو مي گفت
از آيدا،از آيينه اي كه در((شيرگاه)) شاملو آيدا را در آن ديده بود و عاشق وار منظومه سروده
بود. از آيداي خودش مي گفت:((با همه فرق داره،مي فهمه من چي مي گم)) در دلم به او
مي خنديدم،مي خنديدم كه نمي داند آيداي من حتي ازآيداي شاملو والاتر و بهتر بود،فقط تفاوت در
اينجا بود كه من نمي توانستم مانند((احمد)) از آيداي خودم بنويسم.
شهاب ها را نديدم، مي خواستم ببينم و به ياد تو به خاطر تو گريه كنم،اشك بريزم و چشم هايم را
شرمندهء گونه هايم،كه اينقدر آنها را خيس مي كنند. اما شهاب ها را نديدم،پس به ياد دو ستارهء
خودمان افتادم،دود غليظ سيگار را با بغضم فرو دادم و قدم زدم.
نمي دانم در اين لحظه خواب بودي يا بيدار؟؟؟ مي گفتي:(( كه درس زياد مي خواني)) پس حالا
بايد خواب بوده باشي. اي كاش اينجا كنارم بودي تا شانه به شانه با تو قدم مي زدم،به ياد قدم هايي
كه با هم زديم به ياد ((خندق هاي خيابان وليعصر)) به ياد دستان گرمت.
بادي،سرماي پاييزي را در وجودم دواند،از فضاي سورئال گرم خودم بيرون آمدم،راه ميرفتم و
برگ هاي زرد را زير پا از روي عقده له مي كردم،مي دانم از روي عقده بود،چون نمي توانستم
دنيا را تغيير دهم،نمي توانستم تو را براي خود كنم،نمي توانستم فرياد بزنم و بگويم دوستت دارم.
هنوز هم پاك نيستم،هنوز هم كمي آلايش در وجودم حس مي كنم،هنوز دروغ هايي هر چند كوچك
هست كه به تو مي گويم،كه اينها خود بس بزرگند،به تو مي گويم: خوبم. اما اصلا خوب نيستم.
((خسته از سرزنش بي پايان ستارگان،محتاج امنيت ابدي ام،....،دلم مي خواهد اتاقي باشد،
گوشه اي،آتشي،من باشم و تو و لبانت بي مقدمه از تمامي شعر هاي عاشقانه سخن بگويد))
اي كاش برگ ها را له نمي كردم،اي كاش كنارم بودي،اي كاش بغض نداشتم،اي كاش با شنيدن
نامت نمي گريستم،((اي كاش با من نمي زيستم))،اي كاش.....
سردرگمم حتي سردرگم تر از يهودا وقتي عيسي را فروخت،نمي دانم چه مي شود؟ نمي دانم
چگونه مي شود؟ عجيب است ما انسان ها حتي در كوچكترين سوال ها هم مانده ايم و به خود
مي گوييم با سواد،روشنفكر.
برگرد.....
خواهش مي كنم،خواهش مي كنم مرا به تخت نبنديد، قول مي دهم بخندم، قول مي دهم قرص هايم
را از اين به بعد سر وقت و كامل بخورم. قول مي دهم مانند همهء مردم باشم هر وقت زني را با باسن
بزرگ ديدم آب از دهانم راه بياندازم.
قول مي دهم هيچ وقت اعتراض نكنم،هيچ وقت به خدا توهين نكنم، اصلا قول مي دهم خودم مبلغ او باشم
فقط مرا به تخت نبنديد و به زور به من آرام بخش ندهيد.
قول مي دهم از ديدن ((اخراجي ها)) بخندم، قول مي دهم فهيمه رحيمي بخوانم، قول مي دهم از يهوديها
طرفداري كنم،به اعراب احترام بگذارم،قول مي دهم ديگر به ((او)) فكر نكنم،فقط مرا به تخت نبنديد.
قول مي دهم ديگر شب ها از غم و درد مردم گريه نكنم، قول مي دهم به خودم بقبولانم كه طرح دولت
براي اتصال درياي خزر به خليج فارس منطقي ست، فقط شما را به هر چه معتقديد مرا به تخت نبنديد.
شايد شما پزشكان راست مي گوييد:((همهء مردم عادي هستند تو مشكل داري)) اما من فكر نمي كنم
پستي،رذالت،كشتن يكديگر،تجاوز كردن به دختر بچه ها و يا خنديدن به كودك پنج ساله اي كه گدايي
مي كند عادي باشد. اگر اينها نشانهء عادي بودن است، باشد مرا به تخت ببنديد.
پك عميقي به سيگار مي زدم كه پدرم آمد و گفت:((مي ميري،نكن به خاطر خدا)) اگر واقعا به خاطر خدا
مي گويي، به خاطر همان خدا مرا تنها بگذار، بگذار با درد خودم بميرم، بگذار بميرم تا نبينم به اسم عشق
عاشقان را بر دار مي كنند.
به افق خيره بودم و دود را به درون ريه هايم به قيمت نفرين آنها به خودم مي دادم،غروب نبود،شب هم
نبود،اما اولين ستاره در آسمان بود. همان ستاره اي كه هميشه تنهاست،چقدر جالب!!! ميلياردها ستاره
در آسمان هست،اما هميشه اين ستاره تنها طلوع مي كند. و چه طلوعي كه از هزاران غروب درد آورتر
است،طلوعي كه فقط مي خواهد به ما انسان ها با جمعيت 6.5 ميلياردي بفهماند مي شود ميان ميلياردها
همنوع باشي و تنها. به خودم گفتم من آن ستاره ام! تنها،بي كس،با درد و شايد بدبخت. اما ديدم نه! نيستم
من در بند زمان و مكان هستم و اما آن ستاره با همه تنهايي اش آزاد است.
دكتر مي گفت:((دنيا خيلي قشنگه امير بابك،خونواده،دوستان،اين همه نعمت خداداديه مجاني و زيبا)) آه
كه يا من احمق ترين موجود كرهء زمين هستم يا تو خوشبين ترين! تو فقط به من آرام بخش قوي نده، تو
فقط مرا به آن تخت لعنتي نبند براي دادن دارو،هر چه بگويي قبول، اصلا مي خواهي بخندم؟!!! جداَ
مي خواهي برقصم؟ تو فقط بگذار بروم قول مي دهم ديگر بر نگردم، شما باشيد و آدم هاي عاديتان، شما
باشيد و دنياي سفيد و زيبايتان.
تو را مي خواهم،صدايت را كه آرام كند اين وحشي از بند گسيخته را،كمكم كن
نمي دانم اين آدم ها واقعا چه مي گويند؟ آغوشت را مي خواهم،مي خواهم تمام اشك هاي دنيا را روي
شانه هاي تو كه مي دانم تحمل دنيا را دارند،خالي كنم. برگرد به جان آن دو ستاره اي كه به نام خودمان
در آسمان سند زديم،برگرد
اميدي به روشنيه شب،مانند اميد به روشنيه زندگي ست
شبها،هيچ گاه روشن نمي شوند.همان گونه كه زندگي هيچ گاه رويه خوش به ما نشان نمي دهد
آسمان دل ما هميشه شب است،فقط بعضي از ما انسان ها مي خواهيم آن را گرگ و ميش جلوه دهيم
فرياد هايي كه گاه هيچ گاه به زبان نمي آوريم و در دل مي كشيم،تا شايد كسي آن را بشنود
ماسك هايي كه مي زنيم تا زيبا جلوه كنيم،شايد اين كار ما درست باشد و زندگي بالماسكه اي باشد
كه هر كدام از ما مي توانيم بر خلاف قوانين ماسك هاي زيادي به صورت بزنيم،يك روز گريان
روزي خندان و شايد،شايد و فقط شايد روزي انسان
انتظار بيهودهء ما براي ظهور روياييه ((او)) براي خلاصي از اين مرگ تدريجي، او مهم نيست
كه باشد يا حتي چه باشد فقط او باشد و بيايد برايه بردن ما از شب به روز
خدايي كه نرخش چندان نيست،كمي ريش و دو ركعت نماز و اوتومبيلي مشكي
صداي هر سازي،هر كسي را ياد خاطره اي و شايد آينده اي مي اندازد،اما صدايه ساز تن صدايت
برايه من خاطره نيست كه خود زندگي ست،كه تنها لحظات ضربان زندگي در شريانه حيات كوتاه
زندگيه تيره است
آنها نمي دانند،آنها درك نمي كنند،آنها نمي دانم كه هستند،اما نمي فهمند كه من و تو حتي از لرزهء
آرشه رويه ويولون آغوش مي گوشوديم تا آرامش بگيريم از اين لرزه اي كه بر جانه ماست، از اين
طوفانه آغاز شده در حياتمان از رويه نفس هايي كه ميزد نوازنده
نمي دانم در درونم چه مي گذرد،چه چيز يا چه كس مرا آرام مي كند،شايد هيچ كس نداند كه واقعا
چه چيزي او را به آرامش مي رساند،اما آنچه مطمئن هستم اين است كه در كنارت نياز به آرامش
ندارم كه تو خود عين آرامشي
آدم هايي كه دوغ مي گويند،فكر مي كنند دروغ گفته اند.
كودكاني كه مي خواهند بزرگ باشند،آدم هايي كه ماسك روشنفكري مي زنند تا زيبا جلوه كنند.
جعبهء جادويي كه بجز پيام بازرگاني هيچ پخش نمي كند
سينمايي كه در آن زنها در خانه هم روسري دارند
قهوه هايي كه ديگر طعم شير خشك مي دهند
مارلبوروهايي كه طعم تير مي دهند
كتاب هايي كه دليلي برايه خواندنشان ندارم
تلويزيوني كه امروز شيشه اش را شكستم،مثل هيستريايه ميوز
سينه اي كه از سيگار زياد درد مي كند
حجم تاريك سياهي به اسم مرگ كه نزديك شدنش را حس مي كنم
روي سرم درد مي كند و فكر مي كنم در آن دود و سياهي ست
خزعبلات بازي هايه سياسي كه در شهروند نوشته
دري كه روي آن با ماژيك چيز هايي نوشته
صدايه عجيب سهيل نفيسي كه مي گويد: آنكه مي گويد دوستت مي داد،خنياگر غمگيني ست
خودم،كه هنوز ((او)) را دوست دارم بيش از هر چيز در دنيا
عكس هايي كه يك سالگيه او را نشان مي دهند و به ديوار زده ام
قرص هايي كه ديگر هيچ گاه به سراغشان نمي روم
علف هايي كه از ترس اعتياد به آنها ماهي يك بار دودشان مي كنم،شكل عجيبي دارند فكر كنم آنها هم خسته اند
اشك هايي كه ديگر حال گونه هايم را از چشمانم بهم مي زنند
دوستاني كه به دو نفر با ديد خوش محدود مي شوند
آبلوموفي كه از خودم ساخته ام
آنقدر از انسان ها بدي ديده ام كه لم مي خواست جايه سگ كتاب ((دل سگ)) توخولسكي بودم
قرآني كه زير كتاب هايم خاك مي خورد و خودم هم نمي دانم اصلا چرا بايد اينجا باشد
همهء اينها محيط اطراف من را مي سازد،احمقي كه فكر مي كند با هوش است
آن سويه پرچين.....
من يه موجود فضايي هستم كه تويه ايران فرود اومدم با سفينهء درب و داغونم،به من گفتن
يه گزارش بنويس از زمين.من اول در اروپا فرود اومدم و بعد در ايران.در فرانسه كشوري كه
مي گن كشور روشنفكر هاست و ايران و من تويه شمال اين كشور فرود اومدم جايي كه از فاصله
دو يا سه كيلومتري شبيه به بهشت بود،
اما گزارش من اول از فرانسه:
اينجا يه سري چيز هايه جالب داره اما،بيشتر آدم ها اينجا انگار با برق كار مي كنن،همه چي نور
الكي داره من رو ياد لوس ووگوس(همون لاس وگاس،حالا ماله فضايي ها) مي اندازه،مردهايه
اين كشور بويه خيلي عجيبي مي دن،تلفيقي از بويه يه سري مايع كه به خودشون مي زنن
(منظور اين موجود عزيز عطر) و بويه گند از نرفتن به آب از بالا ريزان(همون حموم)
اما عجيب تر از همهء اينها غذاييه كه اينها مي خورن،موجودات بدبخت و بيچاره اي كه تازه
از دريا يا جنگل گرفته شدن و نيمه زنده خورده مي شن،اصلا مثل اينكه تويه اين كشور هر چي
غذا عجيب غريب تر باشه آدم ها معروفتر،پولدار تر و روشنفكر تر هستن.
اما چيزي كه من رو خيلي عذاب داد كاري بود كه اين موجوداته فرانسوي در قبال اجداد خودشون
انجام مي دن،آخه من شنيده بودم كه اينها چند نسل جلوتر از نمورها و ميمون ها هستن، نمي دونم
كي اينو گفت اما يكي گفت،بگذريم، كار بسيار بدي كه اينها انجام مي دن اينه:خوردن مغز اجداد!!!
آره! تعجب نكنين،اصلا تعجب نكنين،من خودم ديدم يه مرد چاق با يه لباس سفيد يه ميمون نيمه جون
رو انداخت تويه آب جوش و سرش رو جدا كرد بعد با اون چيزي كه از تويه كلهء پدربزرگ خودشون
در آورده بود،يه غذايي به قيمت بالا سرو كرد.
آه كه اين آدم ها چقدر عجيبا!!!!
راستي اينجا نمايشگاه در جعبه(ببخشين اما منظور دوست كوچولويه فضايي ما تلويزيونه) زياد پيدا
مي شه،اما برنامهء درست و حسابي نداره،همش يا دو نفر لخت كنار هم دراز كشيدن يا دارن زندگيه
چند تا ماهيه پرنده رو بررسي مي كنن يا يه قيقيژي(بخوانيد بچه) رفته با يه نابود شده(مثل اينكه تويه
سيارهء دوست ما اسلحه وجود نداره،خوش بحالشون) همه رو مي كشه يا يكي مي خواد بمب اتمي
درست كنه اما اوني كه خودش بمب اتمي داره مي گه نه ممنوعه! خلاصه اينجا نمايشگاه در جعبه
درست و حسابي هم ندارن.
راستي اينجا به ماهيه نمايندهء خدا در دريا مي گن دلفين!! نمي دونين چقدر خنده ام گرفت وقتي اين
اسم رو شنيدم،تازه كلي پول خرج مي كنن كه بفهمن اونها چي مي گن! اما ماهي ها هر چند وقت يه بار
خودكشي مي كنن،اصلا جالب اينه كه اين آدم ها اول كلي آشغال مي ريزن تويه دريا،بعد با يه سري قايق
گنده(كه نمي دونم چرا درست كردن) ميان همهء ماهي ها رو مي كشن،بعد مي خوان بفهمن چرا ماهي ها
خودكشي مي كنن!!! اصلا اين آدم ها ديوونه ان!
اين آدم ها همشون ديوونه ان، مثلا همديگه رو به خاطر يه سري كاغذ كه ما تويه سياره مون كلي از اينا
داريم و بهش مي گيم پول مي كشن!!! آره مي كشن!
خيلي ديوونه بازي ديگه هم دارن اما فكر كنم همين قدر بسه!دفعهء بعدي از ايران مي نويسم
چيكي لاراي-موجود فضايي
|
|