تبليغاتX
babaksh
 
babaksh
 
 
 

در مجازها گير كرده ايم، در چهارچوب هايي كه خودمان ساخته ايم يا برايمان ساخته اند، در بايدها و

نبايد ها،در بله ها و خيرها، كلا در ((هنجار))ها و ((ناهنجار))ها گير كرده ايم، نه خودمان كه مغزمان

 

در گذشته ايم،هميشه تا مي خواهيم از درد بگوييم، از اجتماع بگوييم، مي گوييم:((ببين با اسم ايران چي كار

كردن؟!!! زمان كوروش نصف دنيا ماله ما بود)) اصلا تمام دنيا متعلق به ما! كه چه؟ وقتي قهرمان ملي ما

حميد استيلي،علي پروين،محمدرضا گلزار،بهرام رادان و امثال اينها هستند، تمام دنيا را به ما بدهند، فايده اي

ندارد، ما بايد ياد بگيريم اول از اين چهارچوب هاي غلط كه مي تواند شامل: تحصيلات آكادميك بيهوده، فقر

فرهنگي، قهرمان پروري بيهوده، دين وامثال آن باشد آزاد شويم، بعد به اين فكر كنيم كه خب، زماني نصف

دنيا از آن ما بوده و حال براي رسيدن به عظمت گذشته نه از نظر جغرافيايي كه از لحاظ فرهنگي و تمدن چه

كار بايد انجام دهيم

 

اين درست كه مردم بايد به موسيقي حميد عسگري،بنيامين،آريان و يا در آنسوي مرز: اندي، شهره و نظير

اينها گوش دهند و هر زماني و هر حالت روحي يا ((مود))ي نيازهاي خودش را دارد، اما معضل اينجاست كه

موسيقي هاي اصيل وناب( كه حتما شمال موسيقي سنتي و تحريرهاي شجريان نيست) تقريبا از بين رفته

و ديگر به جز آثار كم و بيش خوب، چه در موسيقي پاپ چه در انواع موسيقي، موسيقي خوب كم شده، علت

كمبود نوازنده يا آهنگ ساز نيست كه علت سليقهء مردم است،چند جوان در ايران هستند كه نام((يويوما)) را

شنيده باشند كه اين آهنگ ساز شهير ژاپني چند سالي ست با كيهان كلهر كار ميكند وتورهاي جهاني اش در

زمينهء موسيقي فيوژن يا تلفيقي زبانزد است؟؟؟ اگر محسن نامجو به درست يا غلط حمله هايي به ناظري و يا

كامكارها و عليزاده نمي كرد كه باعث شد درصد كمي از جوانان موسيقي آنها را نه براي زيبايي كه براي تمسخر از سر بي دانشي گوش دهند كه درصد شناخت مردم از موسيقي اين ها از ده درصد فراتر نمي رفت

 

چند درصد از جوانان ما يا كلا مردم ما توخولسكي را مي شناسند؟ حال شما بپرسيد چند نفر در ايران كتاب

بامداد خمار را خوانده اند يا چند نفر خانم فهيمه رحيمي را مي شناسند. مطمئن باشيد به عددي باور نكردني

مي رسيد

 

بنده نمي خواهم موسيقي، فيلم، يا نويسندگي شخصي را زير سوال ببرم يا به عقيدهء كسي توهين كنم، اما به

نظر بنده وقت آن رسيده به خودمان بياييم، بدنبال چيزهايي برويم كه ارزش دارند، وقت و گوش موسيقي

و چشم فيلم بيني خودمان را صرف چيزهايي كنيم كه ارزش دارند، بشخصه چون به حيات بعد از مرگ اعتقاد

ندارم مي خواهم از زمان هايي كه صرف كتاب و فيلم و موسيقي ميكنم نهايت استفاده را ببرم به شما هم توصيه

مي كنم چنين كنيد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:15  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

نشسته ام، ميان كساني كه خود را گول مي زنند، ميان كساني كه جزو ((آنها)) مي باشند

ميان آدم هايي كه موسيقي معمول را گوش نمي دهند، فيلم هايي كه همه مي بينند را نمي بينند

كساني كه هميشه در حرف هايشان چند لغت به زباني غير از فارسي مي گويند، كساني كه

سيگار زياد مي كشند، قهوه زياد مي خورند و سعي مي كنند به موضوعات روزمره و اخبار

بخندند و من هم خودم را مثلا اين گونه مي دانم، جوجه روشنفكر

دورغ مي گوييم، هم به خودمان هم به بقيهء انسان هاي ديگر. هميشه در همهء نابساماني ها و

معضلات زندگي همهء انسان ها در همهء زمان ها مقصيريم، چه از آن رو كه قيام نمي كنيم يا از

اين نظر كه قيام كرده ايم

خودمان را با بيهودگي سرگرم مي كنيم با ((پوچي)). به همه چيز كار داريم،البته اگر آن‌((چيز)) چيزي

نباشد كه مردمي عادي به آن مي پردارند چون ما مثلا روشنفكر و متفاوتيم، اما فقط خودمان را

گول زده ايم و مي زنيم

نشسته بودم،صداي قيژقيژ خورده شدن چوب مي آمد بوسيلهء موريانه ها. گفتم موريانه ذهنم پريد

خودم و انسان هاي اطرافم را چوب فرض كردم و زندگي و زمان را موريانه كه گرچه كوچكند و هميشگي

اين زمان و زندگي اما از بنيان مي خورند ما را

خسته از قدم زدن هاي بيهوده در خيابان هايي كه با تاكسي هم مي شود رفت، هستم، خسته از ترس هاي

زندگيم، در اتوبان ها كه ماشين ها و مخصوصا كاميون ها ((تند))تر مي روند تمام بدنم مي لرزد، كه

انگار اين ماشين ها غول هايي هستند كه مي خواهند مرا بخورند، خسته ام از چراغ قرمزهاي زندگي

كه به عمد ردشان مي كنيم كه جريمه مان كنند، اما هميشه پليس زندگي ((لبخند ژكوند))اش را تحويل مان

مي دهد، خسته ام از اين گنگي تيرهء نا معلوم زندگي،از سوال هايي كه نمي دانيم چيست و از جواب هايي

كه هيچ كس نمي داند، خسته از مجاز هاي زندگي ام، خسته از نا كجا هاي نرفته، ياد(( توخولسكي)) افتادم

كه ميگفت:‌((من نمي خواهم پولدار باشم، من نمي خواهم بهترين باشم،اصلا اگر من يك كلبهء چوبي ميان

جنگل با يك كتابخانه و آتش بخواهم چه بايد بكنم؟))

واق، واق، واق، واااااق، واق واق واق وااااااااااااااااق، اين است صدا هاي اطراف من، اگر ترجمه اشان

كنم مي شود: رئيس جمهور محترم كشورمان، يا مي شود: مقام معظم رهبري، يا مي شود: كاهش فساد

و فحشا با طرح ارتقا امنيت اجتماعي، يا مي شود: هوالحي و هوالقيوم با گفتن 100 مرتبه از اين ذكر در

شب 19 رمضان به بهشت مي رويد. ولي ترجيح مي دهم كه به زيان اصلي گوش دهم: واق واق واق

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:16  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

جنگ،واقعا اين كلمه يعني چه؟ آدم هاي زيادي از كورت وونه گوت،توخولسكي تا همين احمد شاملوي

خودمان از زشتي و سياهي و نا پاكي جنگ نوشتند. اما براستي ما چرا مي جنگيم؟ چرا دريدن بدن يك

همنوع خوشايند است؟ كشور گشايي؟؟ دينداري؟؟ دفاع از ناموس؟؟ دفاع از خاك؟؟

جايي نشسته بودم شخصي از خاطرات جنگ مي گفت از اين كه به خاطر دين خدا عراقي ها را كشته است

ياد جمله اي افتادم ((اعراب فريبم دادند)) مگر بجز بدبختي و ويراني و آوارگي ملت جنگ چه تحفه اي

براي مردم دارد؟ در دو يا سه جنگ معروف كه يكي اش هم متعلق به ما ايرانيان است و دفاع مقدس

نام دارد فقط عده اي بي گناه كشته شدند!!! كدام يك از سران مملكت در عمليات جنگي كشته شدند؟؟

اين نام هاي شهداي معروف كه متعلق به بعد از جنگ است،شهيد فلاني ها بعد از جنگ شهرت يافتند

اصلا ما براي چه مي جنگيم؟؟ هم ما شيعه بوديم هم بعثي ها،هم سربازان ما نماز مي خواندند هم عراقي

ياد شعري افتادم كه مي گفت:‌‌‌((آنگاه قرار نهادند كه ما و برادرانمان يكديگر را بكشيم و اين كوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود)) از دين كه بگذريم،از موطن كه بگذريم همهء ما انسانيم،همهء ما اجدادمان ميمون

يا شايد هم حضرت آدم بوده،حداقل يك وجه اشتراك داريم و آن اين است كه همهء ما در نابودي ((زمين))

با هم مجرميم،پس چرا اگر ما آنها را بكشيم شهيديم و به بهشت مي رويم ولي آنها به جهنم؟؟؟

خون ما سرخي بيشتري دارد؟ در فاصله سال هاي 1915- 1922 شش و نيم ميليون ارمني بوسيلهء دولت

عثماني كشته شدند،چرا؟ در جنگ جهاني دوم هواپيما هاي انگليسي هم شهر هايي با جمعيت 250000

نفري را با خاك يكسان كردند، ما هم 115000 عراقي را كشتيم، در روآندا به خاطر درگيري دو قبيلهء

توتسي و هوتو نزديك به يك ميليون انسان بي گناه قتل عام شدند و نمونه هايي كه همين حالا در جريان

است و شايد زماني كه من اينها را مي نويسم يا شما مي خوانيد دختر بچهء پنج ساله اي كشته مي شود

اما سوال من اين است چرا؟؟؟ يك دليلش خب بر مي گردد به خون طلبي ما انسان ها اما دليل اصلي آن

زياده خواهي دست هاي پشت پرده كه اكثرا يهودي اند.اسلحه هاي زيادي كه ساخته شده بايد جايي

مصرف شود،كجا بهتر از جهان سوم كه به نام بهشت و شهادت مي شود،ميليون ها انسان را آماده براي

جنگ كرد!!!

 الآن هم كه به صورت كذب فقط براي تغيير در بازار هاي جهاني مسئله جنگ ايران راه افتاده

دوستي از من پرسيد: ((جنگ بشه ميري؟؟))

من بروم به جنگ انساني كه او هم شايد از روي ندانستن يا شايد نداري آمده و پدر كودكي در آنسوي

دنياست را بكشم كه بروم بهشت؟ من كسي را بكشم كه مي خواهد حداقل آخوند ها را بريزد بيرون؟

من به جنگ كسي بروم كه حداقل سر سرباز هخامنشي ايران را در لندن حراج نمي كند؟ من به جنگ كسي

بروم كه اگر نفت را بشكه اي 80 دلار بفروشد حداقل ده دلارش را به من مي دهد و بقيه را مي دزدد؟

من به جنگ كسي بروم كه اگر بيايد حداقل نويسنده اي را به خاطر شخصيت خيالي كتابش زندان نمي فرستد؟

من به جنگ كسي بروم كه حداقل زيرپوستي به من دروغ ميگويد و به من ظلم مي كند نه مثل حالا به صورت

عيان؟ تو جاي من مي روي؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:20  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

ابرهايي كه در آسمان به زور كنار هم چپيده شده اند. انگار كه كسي از لوله اي با فشار،آنها را

به سمت زمين روانه كرده است. تيره رنگ، خشمگين و سترگ در آسمان ديده مي شوند

اين ابرها. به زمين يورش مي آورند و در جايي به نام افق به زمين مي رسند،افقي كه در ديد

هر كس متفاوت است،اما در چشمان من هيچ گاه ابرها دستشان به  زمين نمي رسد، آن چنان كه

دو خط موازي.

 

كودكي كه با خيابان آشناست. آشنا تر از دست نوازش پدر است سرماي خيابان براي كودك و او مانند

((سروي در كاجستان برف گرفته)) مي ايستد و قد مي كشد و دم نمي زند. او در خيابان مستند زياد

ديده است، از اثيري دختران فرشته چهره اي كه تن مي فروشند تا ((ها)) بخرند براي گرمي دستاني

كه خودشان هم نمي دانند چرا گرمشان مي كنند؟ يا چرا حركت مي كنند؟! كودك ديده است مرداني

را كه كوهي از شهوت و غرور و پستي اند و چه راحت مي خرند(( فرشته)) را براي يك شب!

گويي،كسي كه شايد خدا باشد،ويلون مي زند،اما آرشه را به جاي سيم به روي روح كودك مي كشد

يا شايد آرشه اي از تيغ ساخته شده را، به روي بدن دختركان پاك خودفروش مي كشد! 

چه خواهي گفت اي ((رادامونت)) قاضي بهشت و جهنم،اگر دخترك بپرسد از تو ((چرا من؟))

 

در عصر ماشين ها ما چه تنهاييم،مي گويند براي انسان ها تا 20 سال ديگر روي كرهء زمين ((جا))

تنگ خواهد بود،پس چرا اينقدر تنهاييم؟ اينقدر تنها كه ميليون ها نفر از گرسنگي هم مي ميرند اما

ما حتي نمي فهميم!! چه برسد به اينكه گريه كنيم! چه برسد كه بخواهيم بازماندگانشان را به آغوش

بكشيم! و چه اشتباهي بود،خلق ماشين، ماشيني كه ما را به اسيري گرفت،گولمان زد نمي خواست

بندگي كند،كه عاشق سروري بودند اين آهن پاره هاي سرد. ماشين هاي سواري از همه جالب تر هستند

خودشان پياده مي روند و ما سوارشان مي شويم كه فقط يك جا در يك زمان بگوييم: چه ماشين خوبي!

و چقدر شما ماشين ها مغروريد...

 

آنقدر در ذهنم ريخته ام و بيهوده پر كرده ام مغزم را كه ديگر مادي بودنش را زود به زود به رخ مي كشد

و درد مي گيرد و تو تنها زنگ تفريح اين 3 پوندي خسته اي

 

برگرد......

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:22  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

ايستاده ام،خيره به دودي كه از سيگارم به بالا مي رود. مي گويند:‌((چتر ها را بايد بست

زير باران بايد رفت)) نه تنها چترم را بسته ام كه پيراهنم را هم از تن به در آورده ام تا باران

تازيانه اش را بر اين مجرم تن بزند. به روبرو خيره مي شوم و ذهن پريشان من تند و تند ورق

مي زند خاطراتم را،همهء خاطرات مي گذرند،به جز خاطراتي كه با توست،گر چه اندك اما مقدس

و محفوظ در جايي كه نامش ذهن است. نمي دانم چرا اما ذهنم حتي لحظه اي آرام نيست،نمي دانم

به چه فكر مي كنم؟ يا اصلا چرا فكر مي كنم؟ اما فقط فكر مي كنم و در آخر هر موضوع ردپايي از

تو مي بينم،هر چند كمرنگ مثل ضجهء مادر يك اعدامي.

 

در دنيايي كه پر از ((امپرسيون)) است،از طبيعتش تا آدم هايش،عجيب است و شايد ملال انگيز كه

ما براي رسيدن به لحظه اي آرامش بايد فضايي سؤرئال خلق كنيم؟!!! هنر چسيت؟ كسي مي گفت:

روشي براي تحمل راحت تر زندگي! شايد ما اشتباه مي كنيم و شايد روانشناس ها درست مي گويند

كه(( دنيا پر از زيبايي و عشق است،فقط بايد كشفش كني))

 

ديگر كوه ها هم كوه سابق نيستند،ديگر آنها هم بلند و استوار نيستند، من هم ديگر انسان نيستم ولي

((تو)) هميشه هماني هستي كه بايد، پاك، كامل، زيبا و پر از عشق.

 

سرم درد مي كند،اطرافم را هوايي سياه كه نه،اما تيره و سنگين در بر گرفته! وقتي از همهء دنيا خسته

باشي،وقتي به اندازهء همهء دنيا غم داشته باشي،وقتي جايي براي گريه كردن نداشته باشي،وقتي

جواب سوال هايت هميشه بي جواب باشند،وقتي نداني چه خواهد شد،وقتي((اعراب فريبت دهند)) ديگر

چه جاي گله و شكايت از هواي تيرهء اطرافت بايد باشد؟

 

مي خوابم،زياد مي خوابم،مي خوابم كه از اين جهنم زندگي فرار كنم،ولي واي بر من كه ديگر خواب هم

برايم آرامش ندارم،در خواب هم مي روي،مي روي و دور مي شوي آرام آرام ،‌ چتري در دست داري

باراني بلند پوشيده اي و خيسي جاي پايت روي زمين مي ماند،صدايت مي زنم، اما بر نمي گردي و

فقط مي روي!

 

برگرد........

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:28  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا