تبليغاتX
babaksh
 
babaksh
 
 
 

نمي توانم بنويسم، ديگر هر چيزي كه در ذهن من است به تصاوير بدل مي شود، به كلمات. شده ام شبيه

به آن نويسندهء روسي، فكر مي كنم نامش((ماياكوفسكي)) بود، مي گويند: كلماتي كه به ذهنش مي رسد، هر

چه  كه بود را مي نوشت و بعد، از اين كلمات، مقاله، داستان كوتاه و يا رمان بلندي بيرون مي كشيد. اما در

ذهن من ديگر كلمات هم نيستند، همه چيز تبديل به تصوير و يا يك حس بدل شده. حسي كه نوشتني نيست

حسي كه قابل بيان نيست، حسي كه حس است،همين. چگونه مي توان عشق را روي كاغذ آورد؟ درست كه

خيلي ها به زيبايي عشق را بيان كردند، نوشتند، به موسيقي خواندند، اما هيچ كس لحظهء ديدن معشوق را

نتوانست كامل تصير كند، اصلا نمي شود تصوير كرد، كه جدا از نسبي بودن اين حس براي هر كس، نمي شود

تمام و كمال بيانش كرد. چگونه مي شود حس ((حسرت از فراق)) را تصوير كرد؟ چگونه از خود گذشتگي را

مي توان تصوير كرد؟ چگونه مي توان نوشت و يا خواند كه آساني زندگي براي تو و سختي آن براي من؟ من

به شخصه تنها چند ترانه شنيده ام كه كمي نزديك اين حس اند، مثل ((عقايد نوكانتي)) و يا ((ليلاي من)) نامجو

 

چگونه مي توان حس ((سياهي)) را نوشت؟ من حس مي كنم اطرافم تيره است، من واقعا و با تمام وجود

مي لرزم وقتي يادم مي آيد((اعراب، فريبم دادند)) من واقعا مي ترسم وقتي مي شنوم جواناني تقريبا

هم سن و سال خودم به خاطر بيان عقايدشان اعدام مي شوند،  من عذاب مي كشم وقتي كه انساني در نزديكي من

براي گذران زندگي تن فروشي مي كند، چگونه اشك هايم را بنويسم؟ چگونه شوري اشك چكيده شده بر روي

دفترم را بنويسم؟ چطور از زيبايي طبيعت اطرافم بنويسم، وقتي من و ما را از روح و جسم مي كشند؟ پس نمي نويسم

 

مي نويسم و پاك مي كنم (عجيب است كه من ادعاي خستگي از ((ماشينيسم)) را دارم و واقعا، فراموش كرده ام

چگونه قلم بدست بگيرم!!! در كامپيوتر مي نويسم) فكر مي كنم، چيزهايي كه مي نويسم، تيره اند وهيچ گاه

كامل نمي شوند، فقط چند جمله و ناگهان خلا تمام وجودم را فرا مي گيرد

 

شعار، ادعا، قول بيجا، ماسك روشنفكري، بيهوده كتاب خواندن، بيهوده فيلم ديدن، بيهوده قطع ارتباط كردن

با اطرافيان، بيهوده سيگار كشيدن، بيهوده تصميم رفتن از كشور را گرفتن، بيهوده تا هفت صبح بيدار بودن

بيهوده مسائل را نقد كردن، بيهوده بيان كردن مشكلاتي كه همه مي دانيم، بيهوده قهوه خوردن، بيهوده به

محيط اطراف خنديدن، بيهوده خود را تافتهء جدا بافته ديدن، بيهوده علف كشيدن، بيهوده خنديدن، بيهوده

فكر كردن در مورد مسائل بدون پاسخ، بيهوده يكجا نشستن و انتظار فردا را كشيدن، بيهوده دردها را نوشتن

بيهوده نفس كشيدن،اصلا بيهوده زنده بودن و بيهوده ...... خواستم كارهاي بيهودهء زندگي ام را بنويسم، كارها

تمام نشدند، انگشتانم درد گرفت

 

جالب اينه كه يكي از كارهاي بيهودهء من بيان كردن چند بارهء مشكلات بدون پيدا كردن راه حله و يه كار ديگه

نوشتنه و سيگار كشيدن و قهوه خوردنه، موقعه نوشتن اين مطلب، ماگ قهوه كنارم بود، سيگار مي كشيدم و

به راه حل فكر نمي كردم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 5:23  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

در اطرافمان همه چيز رو به پايان است. همه چيز سيري معكوس وار دارد، از چراغ قرمز بگير كه شماره انداز

بالاي آن عددي به عكس را نشان مي دهد، تا عمر گل هايي كه مي بينيم، تا عمر خودمان. جالب اين است كه اين

معكوس هاي رو به پايان، سيكلي تكراري را براي آغازي دوباره و پاياني دوباره طي مي كنند، يعني چراغ بعد از سبز و زرد سدن دوباره قرمز مي شود، گل بعد از پژمردن دوباره سبز و شاداب مي شود، ما انسان ها هم بعد از مرگمان جاي خودمان را به ديگري مي دهيم كه اين ديگري در نظر ((كائنات)) فقط انساني ديگر است با پوست و خون و گوشت، يعني تقريبا همان چيزي كه نيچه مي گفت:‌((زندگي، تكرار خاطرات گذشته است)) و جالب اين است كه ما نه تنها از اين لحظات رو به پايان كه مي تواند شامل عمر ما، انتظار پشت چراغ قرمز و يا عمر گل باشد، استفاده نمي كنيم، كه با تمام تلاش مي خواهيم سريعتر بگذرند

 

ما انسان ها كه الزاما مي توانيم انسان نباشيم، از همه چيز استفادهء ابزاري مي كنيم، از روابطمان گرفته تا

اشيا اطرافمان، اگر دوستي از دوستان ما خودكشي كند، ناراحت مي شويم كه دوستي را از دست داده ايم و اين

ناراحتي به خاطر دوستمان نيست، ما از اين ناراحتيم كه ((خودمان)) يك دوست خوب را از دست داده ايم، اينكه

دوستمان تصميم گرفته و بعد از تصميم گيري اقدام به اين كار كرده به نظر ما نه تنها غير منطقي مي آيد، كه كارش، كاملا خودخواهانه و اشتباه بوده. او خودش خواست كه بميرد و مرد، ما به خاطر از دست دادن دوست خودمان گريه مي كنيم، چه كسي خودخواه است؟

 

همهء ما براي ادامهء زندگي و ((آرامش)) اصلي، كه كسي نمي داند چيست، تمام عمرمان را در حال جستجو و

چرخشيم. نيمي از عمرمان را صرف تمسخر عقايد ديگران مي گذرانيم و نيمي ديگر را به اعتقاد داشتن به عقايدي كه مورد تمسخر خودمان بودند. زماني خداپرستيم، زماني چند خدايي، زماني به انرژي و نيروهاي آن

و كارهايي كه مي كند، معتقديم، زماني بوديست، نمي دانم چه مي خواهيم؟ يا چه اتفاقي خواهد افتاد؟ يا اصلا چه

ايدئولوژي اي درست است؟ اگر كسي حرف و ايده هايش كاملا منطقي و درست بود، همهء انسان  ها به او ايمان

مي آوردند و اتوپياي مد نظر فلاسفه شكل مي گرفت. از آينده هم بي خبريم، در اين وضعيت كه ((عقلمان، يك لاستيك فرسوده است، گير كرده در گل و لاي)) فقط به دنبال آرامش هاي كوتاه مدت مي رويم،كتاب خواندن،فيلم

ديدن،سيگار كشيدن،الكل، انواع دراگ، اما هيچ كدام اينها ما ارضا نمي كند و در نهايت در سن حدودا شصت

سالگي نشسته به روي صندلي با ليوان چاي در دست به گذشته امان نگاه مي كنيم و بالبخندي از تمسخر تازه

مي فهميم، زندگي همين به دنبال آرامش بودن ها بوده است

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:38  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا