تبليغاتX
babaksh
 
babaksh
 
 
 

سلام. تويه اين پست مي خوام يه نظر سنجي انجام بدم، پايين اين پيج يك سري كلمه نوشته شده و از شما

مي خوام كه اولين چيزي كه به ذهنتون مي رسه با ديدن اين كلمات كه ممكن اسم يك فيلم يا كتاب، يك تصوير

يك رنگ يا يك جمله يا شعر باشه رو بنويسين، كنار هر كلمه يك عدد وجود داره در جواب هر كدوم هم اون عدد

رو بنويسين و جوابتون، ممنونم

 

. عشق1

2. زندگي

3. تولد

4. موسيقي

5. مرگ

6. شراب

7. شمع

8. كتاب

9. خدا

10. فرشته

11. شيطان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:18  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

مي آيند كه باشند،‌كه مانا ترين ماندگار زمين بودي، كه من، لرزيدم و آن بيد نبودم!

 

مي خراماند كه دل ببرد به يغما كه نه ترك است كه غارتگري بس بوالعجب است!

 

شيون موهايت از زخمه هاي گدنك باد كه به شاخهء خم شده اي ز سرو در باد مي ماند، مرا به خدايگان

سوق باور مي دهد، كه نه آن شاخهء سرو، خدايي حقيقي ست چشمان سياهت!

 

مي چرخد و مي چرخاند و مي خواند مرا در خواب كه چه! كه به خرابات نشانم دهد، كه نه من خراب پير مغان و نه خمار سبوي اويم كه من تك تك بازدم هاي هواي آلودهء شهرم كه از شش هايت مي خروجد!

 

 

پياله پياله و نخ به نخ شراب و گرس نوش و دود مي كنم كه خماري چشمانت به نشئگي اي ضعيف بدل شود و اين بس خيالي بيهوده ست و تنها ديدار چشمانت مرا نشئه مي كند كه چشمانت مزارترين بنگ زمين است!

 

مي كشد و مي كشد بر خاك تن بي جان مرا پدر بر روي خاك به اسب تازه نعل كوفته كه اين هنر مردان خداست!

 

ناب ترين زيبايي دست، كم خوردهء دنياست دستانت كه هر چند گرمي چشيده اند كه كم بود براي سردترين كوه يخ دنيا گرمي كورهء قلبم كه در كنج لوكومتيو بدنم آرام آرام جلو مي رود!

 

بخر دنيا را برايم به باريكه نوري از دنياي خنده ات كه مالك دنيا شوم، خرج كن از خزانهء تنفس زمين، بريز

قدري خراج به روي لبانت، كمي به اين رعيت فقيرت از خراج پادشاهي ات لبخند عنايت كن!

 

بگذار به روند چرخش دوراني گذران عمر، احترام بگذاريم، ايمان بباريم،بيا دوباره همه چيز را به ابتدا بياريم بيا كودك شويم، بيا بي حيا بي محابا به آسمان شويم، بيا من و تو ما شويم!

 

 

زخمه بزن به ساز صدايت، روح بدم در آواز كلامت،هيجان هديه كن به عمر دوارت، كه از جبر روزگار،

از اقبال پر حال، من و تو در بند هستي صرف مي كنيم فعل استفراغ!

 

 

اشك هايت به روي گونه هايت به مانند ريزش آب از ((انجل)) به خاك آفريقاست، كه بي تلاش از براي جاذبه اي نامعلوم، از بالا به پايين مي ريزند،من نريختم، نه اينكه جاذبه نبود كه غرور بزرگترين جاذبهء كم شكن دنياست!

 

گفته ام، پرسيده ام، كه چرا در اين پوست پوسيده ام؟ از اويي كه از نداني و فقر كاندوم مرا به شكم مادرم

قطره قطره پرانده است، نمي گويد، نمي فهمد كه من چگونه تا به حال به سختي ايستاده ام!

 

لحظه لحظه مي گذرد معكوس وار عمر، بسان چراغ راهنماي در دور، گذشت، بگذر، كشيد، بكش و بر هر چه گويي بوي تازگي و پيشرفت مي دهد چشمك آري بزن كه اين رمز بي رقم احساس شعف است و اين خواهشي ست بس بلند!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

در آسمان مهتابي دلت كه چون برق آذرخشي در آسمان خدا روشن است من گام مي زنم، كه گام

نيست و اين همان تمناي وصال رويت در آستان عشق است

 

بر در كدام غزل مي توان نام تو را نوشت كه قصيده زاده شده اي و سپيد از دنيا مي روي و در اين ميان

من تنها فعلي بودم كه گذراست، كه نه فعل و نه غزل و نه سپيد شعري كه تو خود، برهمن بودايي

 

آن زمان كه مي شنيدم كه مولوي مي گفت كتف مجنبان! همان جا بودي كه بسان جنباندن كتف شادمان بودي

كه بودي و نبودي كه مي بايد مي بودي، كه در حشر نوا بودي و بر قشر پوستم دوا بودي

 

بر رد مغزم كه از بوي كاه سوخته بود، مي نشستي كه در ساحل مغز اين همان خود نمي توانم است و مرگ

سيگار از فيلتر سوختن است، هر كه در اين راه با من هم ره است در عشق فلاخن است

 

در سر بالايي زندگي كه گيرپاژ مي كند مغز، با دايرهء فرمان به سرازير مرو كه اين خود سقوط است،

نمي توانم نمي توانم گفتنم از ترس است، كه خودكشي آغاز هبوط است

 

 

مُثل بودن زندگي در ديد افلاطون از عشقش نشآت مي گرفت، كه مي به قدح مي ريخت و فتنه بر مي انگيخت و هر كه در مسيرش گام زد بعد ها به يادش هيات مي گرفت

 

 موج موج درياي بي ساحل موهايت كه خنده خندهء مردگان را نويد مي دهد! ماسك ماسك بالماسكهء عمر كه مي زنند همه خلق فقط براي دمي آرميدن بر آن ساحل است،هان! به هوش باش كه نفروشي جانم را به

جرعه اي شراب و لختي رقص، كه گر سما مي خواهي من خدايگان سمايم و گر بكارت مي خواهي من

آرتميسم كه گر تو عدالت مي خواهي من رادامونتي مي شوم نشسته زير پايت و گر تو خيانت مي خواهي

منم حواري گناه كار كه قبل از خروس خوان سه بار عشقت را منكر مي شوم، نفروش به جرعه اي شراب ساحل را

 

 ضربه ضربهء عقربهء بزرگ ساعت بر عدد عدد صفحهء گذران عمر، نويد گذران عمر مي دهد كه اين خطاست شجاع باش! بشكن اين خدايگان قانون گذار چارچوب عمر را كه گر بشكني به ديار عمر سنگ زدي

 

 تحرير بزن كلمه كلمهء چراغ راهنمايي را! كه زرد است، كه زرد است و حركت بين سبز و قرمز، مرگ است

 

به پدال  گاز عمر در زردي چراغش فشار مده كه خود هميشه در خود فشار است، بگذر از اين، هر چند كه

عمرمان به زوال است، بيآد آر هر آن چه كه در انتظار بود، بوسه، رهايي، سقوط، كه اينان سه رنگ چراغ

راهنمايي رهايي اند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 5:31  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

مي زني زخم بر ساحل با موج هاي خويش كه مانند كلمات دهان توست موج هاي ساحل، كه مي زني و

مي ماند تنها جاي شياري افقي از رد شلاق موج بر ساحل كه منم

صدف ها عجيبند، به گوش كه مي سپاريشان، مي خوانند به مانند ((خنياگر))ي غمگين كه آوازي ملال

انگيز از سر هوا، كه هوا است و پيچش آن در صدف و انعكاسش در گوش كه مي كندت مدهوش

عشق را از ماه و دريا بايد آموخت، كه هزاران سال است در حسرت يكديگر روز شب سر مي كنند، و

در تمام اين انتظار تنها شبها گاهي، اندكي، لختي به هم نزديك مي شوند و تا به هم مي خواهند برسند

پدر خورشيد مي آيد و مي گويد: رها كن! دست هاي پليد را، اي دختر ماه

آتش كنارم، جرق جرق، جرقه مي زند، شعشعه شعشعه نور مي پراكند كه پراكندنش به مانند بسته بسته

فوتون نور نگاه توست

دهانم مي سوزد در كنار آتش، زير باران كنار دريايي كه نشسته ام، از چاي نيست كه آن فقط بهانهء سيگار

است و از كلمات داغي ست كه نگفته ام

صداي دف و تنبور مي آيد! از كجاست اين؟ چراست اين؟ با چه نواست اين؟ كيست اين؟ كيست كه اينگونه

مي زند از درد بر دف و زخمه مي زند بر تنبور كه اين زخمه ها نواي تن موج استبر ساحل گويي بي پايان

زمين

چه كريم است شن ساحل! گر صفتي ست خدايي كرامت، خدايي ست اين شن ساحل كه جمله جاني ست لايق

جانان كه شايد خود جانان، همه وجودش را زخم زده اند آدم ها با ني لبك ها، اما همچنان شن ساحل عريان

مي كند بدنش را براي زخم خوردن از عاشقان

آرام و شناور و كمي مست روي آب مي نشينند، گويي از تماشاي بادها مي آيند پرنده ها كه فقط عجيبند و

عجب اين است كه اگر مست تماشاي بادها بودند چرا دختركان ماهي را مي خورند و اين آيا نام آن ها را

پرندگان وحشي كرده؟ اگر چنين است، مايي كه به سمتشان تير مي اندازيم چه ايم

كف، پر از كف مي شود لبهء ساحل دريا از بوسهء موج! كه اين بوسه صدايي دارد مانند عروج، فروشششش

 

 

روز يكشنبه حوالي ساعت  3 صبح براي ماهي گيري به دريا به اصرار دوستان رفتم، در تمام 13 يا 14 ساعت

فقط دو ساعت بيدار بودم و اين نوشتهء بالا دست به قلم شدن نصفه ساعتي من از درياست

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:26  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

كه مي ريزي تارهاي اتصال من به حيات را به روي شانه هايت كه مو نيست، عين حيات است كه

مي ريزي و مي گذاري و مي روي

زبان نمي دانم و مي دانست و گذاشتي و رفتي، زبان نمي دانستم و نمي گفتم بمان و گفتم كه مي ماندي

و نمي رفتي كه رفتي و رفتنت از براي زبان ندانستنم بود

آسمان نمي دانستم، كه مي دانست و مي داند و خواهد دانست از آسمان جاي تك تك ستاره ها را كه من مي دانم

جاي تنها يك ستاره را كه نمي ماند و مي گذاري و مي روي

كه شيدايم، كه مسرورم، كه افسرده، بيا ! فرصت كم است و شايد خبري نباشد، پس بريز موهايت را در هوا كه

مي ماند به چتر در طوفان مانده كه مي چرخد و اوج مي گيرد و مي چرخد و مي بلعد طوفان او را مي روي و مي ميرم و مي ترسم از طوفان و چتر و مو

چه مانده در ته ليوان عمر كه بنوشم و بگويم، هيچ!

وداع بود؟ سلام بود؟ هر چه بود هوشم را در ربود! خدا بود؟ ناخدا بود؟ هر كه بود مرا به من نفروخت!

تو كجايي؟ كه جا بودنت سوال است، تو چرايي؟ كه سوال بودنت سوال است، زيبايي و نمي تواني زيبا

نباشي كه همه جهاني!

به زمين خيره بودم كه گفتند پشيمان است، به لبخند خيره بردم گفتند بي ايمان است، هر چه كردم چيزي گفتند

اما اشك كه آمد و تو كه رفته بودي گفتند: جوان است

عقل كافي بود و عشق نه؟! زبان كافي بود و دل نه؟! آسمان كافي بود و خدا كافي بود و آينده از آن تو بود و

گر من نبودم؟! به چه قيمت؟ به رفتن و شكستن و نابودي و شعار به گوهر مانند دهان خرس؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:29  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا