تبليغاتX
babaksh
 
babaksh
 
 
 

همين حضورت كه هستي، همين نگاهت كه گرم است، همين دستانت كه گرم ترين كورهء دنياست

همين صدايت كه به صداي تماشاي بادها ست ، همه و همه عين زندگي زيباست!

بگذار در معبد چشمانت باشم، نه به عنوان راهب، نه به عنوان كاهن، بلكه به عنوان شمعي كوچك

كه فقط و فقط وظيفه اش بجا آوردن نذر ديگران است!

قدر دروغ هاي همه مردمكان  چشمان مردمان اين شهر، عاشقم، به اندازهء حسرت هاي دلهاي

پسركان گل فروش سر هر چهارراه عاشقم!!!

 

مي توان با همه مردم شهر هم آواز شد، مي توان براي قصه اي تازه، آغاز شد!

مي توان از همه هستي بريد، مي توان با چنگ به نيستي، بودا شد!

مي توان با صداي شيون مرگ مادر، بيدار شد، مي توان در كنار چهرهء معصوم معشوق، با جهان بي پروا شد!

مي توان دست از دروغ بريد، يك روز را شكست خورده، به منزلگاه شد!

مي توان به رقص از موسيقي كلام دهني درآمد، مي توان از خشكي به مانند آدم آهني آمد!

مي توان معكوس وار به همه زمان زندگي نگاه كرد، مي توان لحظه لحظه عمر را با عشق پيدا كرد!

مي توان از عشق پرتگاه مرگ ساخت، مي توان حتي در فراق باروي زندگي ساخت!

مي توان از سيلي سيلي زندگي در مسير عمر، لذت برد، مي توان يار را به طاقچهء مغز سپرد!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

خسته از ديدن ستارگان مغرور آسمان شب ها به تو فكر مي كنم، زخم خورده از تك تك اجزاي جهان به

تو فكر مي كنم، ملول و انديشناك از عاقبت رفتن و ماندن به تو فكر مي كنم، هر چه مي بينم هر چه

مي خوانم هر چه مي شنوم در نهايت به تو فكر مي كنم كه تو، تنها ثابت لا تغيير جهان فكر مني!

 

نشسته بر آسمان چون ستارگان، نشسته در دريا چون ماهيها، نشسته بر بيابان چون مغيلان، نشسته بر

فكر چون عشق، نشسته بر ذره ذرهء كائنات چون سماوات، دويده در صحرا چون آهوها، مي بينم تو را

خسته، ملول، زيبا، خود هبوط ، كه تو دست نيافتني ترين ذرهء بزرگ به نظر كوچك جهاني!

 

ورونيكاي كوچكي بدون زندگي دو گانه، اسكارلتي كه بر باد نرفته، سه رنگ پرچم فرانسه اي كه از حركت

باز نه ايستاده، مرد مرده اي كه نمرده،‌ ساعت بيست و پنجم زندگي هستي كه كشف نشده، گرفتاري كه با

لبخند ژكوند به بي گرفتاري پيوند خورده، زيبايي زندگي هستي كه تازه تازه آغاز گشته!

 

به شيريني قند به تلخي چاي، به بي طعمي كريستال به گس طعمي انار، به لبخند بعد از يك جوك به دود غليظ سيگار بعد از يك پك، به ايمپرس شدن از ديدن خدا به خوابيدن زن و شوهر در دو تخت جدا، به هيچ كدام

نمي ماني كه تو مهسايي در تصوير ماه!

 

به سرخي خاكستر آتش تمام وجودم مي سوزد، به سرماي سفيد برف وجودم مي سوزد، مي خواهم به خاك

آسمان گام بزنم، مي خواهم ماوراي همه امواج به دريا ديد بزنم، مي خواهم از سرماي بيابان پالتو به تن

كنم، مي خواهم مسيرم را تا جهنم پياده گز كنم، مي خواهم همهء ترس هايم را در جيبم بريزم و آنها را در

دستم فشار دهم، مي خواهم چهارچوب هاي ادب اطرافم را ويران كنم، مي خواهم تو را زيارت كنم!

 

 حس مي كنم وضعيت مغزيم اصلا جالب نيست بد فرمي ديگه مخم رد مي ده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 

تپش تپش صداي قلب پرندگان آسمان را مي شنوم، پرندگاني كه خسته و ملول از تماشاي خدا باز مي گردند

پرندگاني كه به اميد ديدن حجمي سفيد بال گشودند، دل به آسمان زدند ولي به هيچ ديدن راضي شدند، پرندگاني

كه از افسردگي ديدن هيچ در فرود، قلب به تير انسان ها هديه مي كنند، قوهايي با بال ستبر و دل كوچك!

 

به آسمان دل بسپار، به آسمان گوش فرا ده،‌  خوشبختي به ياد آر، به ابرها، قلبت را نشان ده، كه هر چند كوچك و كم حجم، به اندازهء همه خداست اميد هاي تو!

 

 

سيگنال سيگنال تپه تپهء مغز خاكستري ام، ضربان ضربان قلب نگاهت را مي خواهد، ضربه ضربهء رگ دستمگرمي دستت را مي خواهد،‌ برون شو اي غم از سينه، كه جسمم سما مي خواهد!

 

 

چپ و راست كه مي كني بدنم، همين چپ و راست ها كه مي رود تنم، نه از لا يعقلي كه از بي هوشي ست

كه اين اغما همه با هوشي ست، كه من هر چه دويدم از بي هوشي بود براي لحظه اي با هوشي!

 

قطره قطره باران در دل ابر، ذره ذره عشق در دل من، وجب وجب حركت خون در شريان من، ذره ذره

عقب نشيني در زندگي من، همه همه حجم مرگ در سر من، ارزاني تو باد كه همه شوري همه حياتي در

رسد مردانگي من!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا