|
babaksh
|
||
مي زني زخم بر ساحل با موج هاي خويش كه مانند كلمات دهان توست موج هاي ساحل، كه مي زني و
مي ماند تنها جاي شياري افقي از رد شلاق موج بر ساحل كه منم
صدف ها عجيبند، به گوش كه مي سپاريشان، مي خوانند به مانند ((خنياگر))ي غمگين كه آوازي ملال
انگيز از سر هوا، كه هوا است و پيچش آن در صدف و انعكاسش در گوش كه مي كندت مدهوش
عشق را از ماه و دريا بايد آموخت، كه هزاران سال است در حسرت يكديگر روز شب سر مي كنند، و
در تمام اين انتظار تنها شبها گاهي، اندكي، لختي به هم نزديك مي شوند و تا به هم مي خواهند برسند
پدر خورشيد مي آيد و مي گويد: رها كن! دست هاي پليد را، اي دختر ماه
آتش كنارم، جرق جرق، جرقه مي زند، شعشعه شعشعه نور مي پراكند كه پراكندنش به مانند بسته بسته
فوتون نور نگاه توست
دهانم مي سوزد در كنار آتش، زير باران كنار دريايي كه نشسته ام، از چاي نيست كه آن فقط بهانهء سيگار
است و از كلمات داغي ست كه نگفته ام
صداي دف و تنبور مي آيد! از كجاست اين؟ چراست اين؟ با چه نواست اين؟ كيست اين؟ كيست كه اينگونه
مي زند از درد بر دف و زخمه مي زند بر تنبور كه اين زخمه ها نواي تن موج استبر ساحل گويي بي پايان
زمين
چه كريم است شن ساحل! گر صفتي ست خدايي كرامت، خدايي ست اين شن ساحل كه جمله جاني ست لايق
جانان كه شايد خود جانان، همه وجودش را زخم زده اند آدم ها با ني لبك ها، اما همچنان شن ساحل عريان
مي كند بدنش را براي زخم خوردن از عاشقان
آرام و شناور و كمي مست روي آب مي نشينند، گويي از تماشاي بادها مي آيند پرنده ها كه فقط عجيبند و
عجب اين است كه اگر مست تماشاي بادها بودند چرا دختركان ماهي را مي خورند و اين آيا نام آن ها را
پرندگان وحشي كرده؟ اگر چنين است، مايي كه به سمتشان تير مي اندازيم چه ايم
كف، پر از كف مي شود لبهء ساحل دريا از بوسهء موج! كه اين بوسه صدايي دارد مانند عروج، فروشششش
روز يكشنبه حوالي ساعت 3 صبح براي ماهي گيري به دريا به اصرار دوستان رفتم، در تمام 13 يا 14 ساعت
فقط دو ساعت بيدار بودم و اين نوشتهء بالا دست به قلم شدن نصفه ساعتي من از درياست
|
|