|
babaksh
|
||
در آسمان مهتابي دلت كه چون برق آذرخشي در آسمان خدا روشن است من گام مي زنم، كه گام
نيست و اين همان تمناي وصال رويت در آستان عشق است
بر در كدام غزل مي توان نام تو را نوشت كه قصيده زاده شده اي و سپيد از دنيا مي روي و در اين ميان
من تنها فعلي بودم كه گذراست، كه نه فعل و نه غزل و نه سپيد شعري كه تو خود، برهمن بودايي
آن زمان كه مي شنيدم كه مولوي مي گفت كتف مجنبان! همان جا بودي كه بسان جنباندن كتف شادمان بودي
كه بودي و نبودي كه مي بايد مي بودي، كه در حشر نوا بودي و بر قشر پوستم دوا بودي
بر رد مغزم كه از بوي كاه سوخته بود، مي نشستي كه در ساحل مغز اين همان خود نمي توانم است و مرگ
سيگار از فيلتر سوختن است، هر كه در اين راه با من هم ره است در عشق فلاخن است
در سر بالايي زندگي كه گيرپاژ مي كند مغز، با دايرهء فرمان به سرازير مرو كه اين خود سقوط است،
نمي توانم نمي توانم گفتنم از ترس است، كه خودكشي آغاز هبوط است
مُثل بودن زندگي در ديد افلاطون از عشقش نشآت مي گرفت، كه مي به قدح مي ريخت و فتنه بر مي انگيخت و هر كه در مسيرش گام زد بعد ها به يادش هيات مي گرفت
جرعه اي شراب و لختي رقص، كه گر سما مي خواهي من خدايگان سمايم و گر بكارت مي خواهي من
آرتميسم كه گر تو عدالت مي خواهي من رادامونتي مي شوم نشسته زير پايت و گر تو خيانت مي خواهي
منم حواري گناه كار كه قبل از خروس خوان سه بار عشقت را منكر مي شوم، نفروش به جرعه اي شراب ساحل را
به پدال گاز عمر در زردي چراغش فشار مده كه خود هميشه در خود فشار است، بگذر از اين، هر چند كه
عمرمان به زوال است، بيآد آر هر آن چه كه در انتظار بود، بوسه، رهايي، سقوط، كه اينان سه رنگ چراغ
راهنمايي رهايي اند
|
|