تبليغاتX
babaksh -
 
babaksh
 
 
 

مي آيند كه باشند،‌كه مانا ترين ماندگار زمين بودي، كه من، لرزيدم و آن بيد نبودم!

 

مي خراماند كه دل ببرد به يغما كه نه ترك است كه غارتگري بس بوالعجب است!

 

شيون موهايت از زخمه هاي گدنك باد كه به شاخهء خم شده اي ز سرو در باد مي ماند، مرا به خدايگان

سوق باور مي دهد، كه نه آن شاخهء سرو، خدايي حقيقي ست چشمان سياهت!

 

مي چرخد و مي چرخاند و مي خواند مرا در خواب كه چه! كه به خرابات نشانم دهد، كه نه من خراب پير مغان و نه خمار سبوي اويم كه من تك تك بازدم هاي هواي آلودهء شهرم كه از شش هايت مي خروجد!

 

 

پياله پياله و نخ به نخ شراب و گرس نوش و دود مي كنم كه خماري چشمانت به نشئگي اي ضعيف بدل شود و اين بس خيالي بيهوده ست و تنها ديدار چشمانت مرا نشئه مي كند كه چشمانت مزارترين بنگ زمين است!

 

مي كشد و مي كشد بر خاك تن بي جان مرا پدر بر روي خاك به اسب تازه نعل كوفته كه اين هنر مردان خداست!

 

ناب ترين زيبايي دست، كم خوردهء دنياست دستانت كه هر چند گرمي چشيده اند كه كم بود براي سردترين كوه يخ دنيا گرمي كورهء قلبم كه در كنج لوكومتيو بدنم آرام آرام جلو مي رود!

 

بخر دنيا را برايم به باريكه نوري از دنياي خنده ات كه مالك دنيا شوم، خرج كن از خزانهء تنفس زمين، بريز

قدري خراج به روي لبانت، كمي به اين رعيت فقيرت از خراج پادشاهي ات لبخند عنايت كن!

 

بگذار به روند چرخش دوراني گذران عمر، احترام بگذاريم، ايمان بباريم،بيا دوباره همه چيز را به ابتدا بياريم بيا كودك شويم، بيا بي حيا بي محابا به آسمان شويم، بيا من و تو ما شويم!

 

 

زخمه بزن به ساز صدايت، روح بدم در آواز كلامت،هيجان هديه كن به عمر دوارت، كه از جبر روزگار،

از اقبال پر حال، من و تو در بند هستي صرف مي كنيم فعل استفراغ!

 

 

اشك هايت به روي گونه هايت به مانند ريزش آب از ((انجل)) به خاك آفريقاست، كه بي تلاش از براي جاذبه اي نامعلوم، از بالا به پايين مي ريزند،من نريختم، نه اينكه جاذبه نبود كه غرور بزرگترين جاذبهء كم شكن دنياست!

 

گفته ام، پرسيده ام، كه چرا در اين پوست پوسيده ام؟ از اويي كه از نداني و فقر كاندوم مرا به شكم مادرم

قطره قطره پرانده است، نمي گويد، نمي فهمد كه من چگونه تا به حال به سختي ايستاده ام!

 

لحظه لحظه مي گذرد معكوس وار عمر، بسان چراغ راهنماي در دور، گذشت، بگذر، كشيد، بكش و بر هر چه گويي بوي تازگي و پيشرفت مي دهد چشمك آري بزن كه اين رمز بي رقم احساس شعف است و اين خواهشي ست بس بلند!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:24  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا