تبليغاتX
babaksh -
 
babaksh
 
 
 

تپش تپش صداي قلب پرندگان آسمان را مي شنوم، پرندگاني كه خسته و ملول از تماشاي خدا باز مي گردند

پرندگاني كه به اميد ديدن حجمي سفيد بال گشودند، دل به آسمان زدند ولي به هيچ ديدن راضي شدند، پرندگاني

كه از افسردگي ديدن هيچ در فرود، قلب به تير انسان ها هديه مي كنند، قوهايي با بال ستبر و دل كوچك!

 

به آسمان دل بسپار، به آسمان گوش فرا ده،‌  خوشبختي به ياد آر، به ابرها، قلبت را نشان ده، كه هر چند كوچك و كم حجم، به اندازهء همه خداست اميد هاي تو!

 

 

سيگنال سيگنال تپه تپهء مغز خاكستري ام، ضربان ضربان قلب نگاهت را مي خواهد، ضربه ضربهء رگ دستمگرمي دستت را مي خواهد،‌ برون شو اي غم از سينه، كه جسمم سما مي خواهد!

 

 

چپ و راست كه مي كني بدنم، همين چپ و راست ها كه مي رود تنم، نه از لا يعقلي كه از بي هوشي ست

كه اين اغما همه با هوشي ست، كه من هر چه دويدم از بي هوشي بود براي لحظه اي با هوشي!

 

قطره قطره باران در دل ابر، ذره ذره عشق در دل من، وجب وجب حركت خون در شريان من، ذره ذره

عقب نشيني در زندگي من، همه همه حجم مرگ در سر من، ارزاني تو باد كه همه شوري همه حياتي در

رسد مردانگي من!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا