تبليغاتX
babaksh -
 
babaksh
 
 
 

خسته از ديدن ستارگان مغرور آسمان شب ها به تو فكر مي كنم، زخم خورده از تك تك اجزاي جهان به

تو فكر مي كنم، ملول و انديشناك از عاقبت رفتن و ماندن به تو فكر مي كنم، هر چه مي بينم هر چه

مي خوانم هر چه مي شنوم در نهايت به تو فكر مي كنم كه تو، تنها ثابت لا تغيير جهان فكر مني!

 

نشسته بر آسمان چون ستارگان، نشسته در دريا چون ماهيها، نشسته بر بيابان چون مغيلان، نشسته بر

فكر چون عشق، نشسته بر ذره ذرهء كائنات چون سماوات، دويده در صحرا چون آهوها، مي بينم تو را

خسته، ملول، زيبا، خود هبوط ، كه تو دست نيافتني ترين ذرهء بزرگ به نظر كوچك جهاني!

 

ورونيكاي كوچكي بدون زندگي دو گانه، اسكارلتي كه بر باد نرفته، سه رنگ پرچم فرانسه اي كه از حركت

باز نه ايستاده، مرد مرده اي كه نمرده،‌ ساعت بيست و پنجم زندگي هستي كه كشف نشده، گرفتاري كه با

لبخند ژكوند به بي گرفتاري پيوند خورده، زيبايي زندگي هستي كه تازه تازه آغاز گشته!

 

به شيريني قند به تلخي چاي، به بي طعمي كريستال به گس طعمي انار، به لبخند بعد از يك جوك به دود غليظ سيگار بعد از يك پك، به ايمپرس شدن از ديدن خدا به خوابيدن زن و شوهر در دو تخت جدا، به هيچ كدام

نمي ماني كه تو مهسايي در تصوير ماه!

 

به سرخي خاكستر آتش تمام وجودم مي سوزد، به سرماي سفيد برف وجودم مي سوزد، مي خواهم به خاك

آسمان گام بزنم، مي خواهم ماوراي همه امواج به دريا ديد بزنم، مي خواهم از سرماي بيابان پالتو به تن

كنم، مي خواهم مسيرم را تا جهنم پياده گز كنم، مي خواهم همهء ترس هايم را در جيبم بريزم و آنها را در

دستم فشار دهم، مي خواهم چهارچوب هاي ادب اطرافم را ويران كنم، مي خواهم تو را زيارت كنم!

 

 حس مي كنم وضعيت مغزيم اصلا جالب نيست بد فرمي ديگه مخم رد مي ده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط امیر بابک شیرآقایی  | 
 
  بالا