|
babaksh
|
||
همين حضورت كه هستي، همين نگاهت كه گرم است، همين دستانت كه گرم ترين كورهء دنياست
همين صدايت كه به صداي تماشاي بادها ست ، همه و همه عين زندگي زيباست!
بگذار در معبد چشمانت باشم، نه به عنوان راهب، نه به عنوان كاهن، بلكه به عنوان شمعي كوچك
كه فقط و فقط وظيفه اش بجا آوردن نذر ديگران است!
قدر دروغ هاي همه مردمكان چشمان مردمان اين شهر، عاشقم، به اندازهء حسرت هاي دلهاي
پسركان گل فروش سر هر چهارراه عاشقم!!!
مي توان با همه مردم شهر هم آواز شد، مي توان براي قصه اي تازه، آغاز شد!
مي توان از همه هستي بريد، مي توان با چنگ به نيستي، بودا شد!
مي توان با صداي شيون مرگ مادر، بيدار شد، مي توان در كنار چهرهء معصوم معشوق، با جهان بي پروا شد!
مي توان دست از دروغ بريد، يك روز را شكست خورده، به منزلگاه شد!
مي توان به رقص از موسيقي كلام دهني درآمد، مي توان از خشكي به مانند آدم آهني آمد!
مي توان معكوس وار به همه زمان زندگي نگاه كرد، مي توان لحظه لحظه عمر را با عشق پيدا كرد!
مي توان از عشق پرتگاه مرگ ساخت، مي توان حتي در فراق باروي زندگي ساخت!
مي توان از سيلي سيلي زندگي در مسير عمر، لذت برد، مي توان يار را به طاقچهء مغز سپرد!
|
|