|
babaksh
|
||
آن بوي عطر رطوبت كه مي چپاني در مشامم از موج خويش، اين رفت و آمد تا بي نهايت موج هايت
تا لب ساحل خويش، همان سخاوتت كه مي سپاري براي شناي عاشقان تمام بدن خويش، همين گريه ها
و خنده ها كه مي گذاري تمام شود روي شنهاي ساحل خويش، تفاوت مي دهد من و تو دريا را، كه اين
همه باعث غرور توست به خويش!
همه آب آبي دريا كه تا افق هست، به رنگ چشمان سياه توست، همه نور به سرخ مانند خورشيد كه روي آب درياست، به رنگ موهاي سياه توست، همه بال زدن پرنده هاي سفيد روي آب، مثل قدم زدن با
كفش هاي سياه توست، تك قايقي كه در دريا تنها رو به نا كجاست، آن مداليون سياه من در گردن توست!
به زيبايي 5 درخت در كنار هم ميان زميني باير، مغز آواي در حال خروج از دهان توست، به زيبايي 3 كوه
در هم فرو رفتهء پوشيده شده با درخت، موهاي ريخته شده از سر در هواي توست، به زيبايي لذت قدم زدن
بر لب سحل همه درياهاي جهان، برداشتن فقط يگ گام در خيابان با توست، به طويلي عمر همه كوه هاي جهان آرزوي طول عمر از من براي توست!
مي گذري از كنارم، نگاه نمي كني به من! خدايي آرام مي شوي در خيالم، محل سگ نمي گذاري به من
با سر براي خودكشي، به ساحل مي زنند موج هاي درياي دلم، تيغ مي كشي بر روي روح من، نگاه
نمي كني به من! زمان سنج ديوار اتاقم، مي كُشد همه ثانيه هاي كوتاه صدايت را، نمي خواهي صرف كني فعل ماندن را براي من، نگاه نمي كني به من! اينجا كسي جز معشوق، عاشق بر دار نمي كند، ببين من
بر دارم، بازهم نگاه نمي كني به من! قلبم گرفته از اين حجم سياهي آسماني كه بايد سفيد، تو كجايي كه نمي شنوي صداي رساي من، گوش دنيا كر شده از فغان بي صداي من، به چه مشغولي كه نگاه نمي كني به من!
|
|